|
درباره ![]() من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم ... اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ... پيوندها پيوندها ي روزانه نويسندگان آرشيو مطالب شهریور 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 فروردین 1387 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 مهر 1384 آرشيو موضوعي طراح قالب
|
چنان گرفته تورا بازوان پیچکی ام که گویی از تو جدا نه ، که با تو من یکی ام نه آشنائی ام امروزیست با تو همین که می شناسمت از خواب های کودکی ام عروسوار خیال منی که آمده ای دوباره باز به مهمانی عروسکی ام همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود به یک اشاره ی تو روح بادبادکی ام چه برکه ای تو که تا آب ، آبی است در آن شناور است همه تارو پود جلبکی ام به خون خویش شوم آبروی عشق آری اگر مدد برساند سرشت بابکی ام کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام حسین منزوی
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By laklak.Blogfa.Com |