|
درباره ![]() من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم ... اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ... پيوندها پيوندها ي روزانه نويسندگان آرشيو مطالب شهریور 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 فروردین 1387 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 مهر 1384 آرشيو موضوعي طراح قالب
|
پرواز
هیچوقت تا این اندازه احساس پوچی نکردم.... مخصوصا تو این فصل.... فصل هفت سین... هیچ وقت تا این اندازه احساس سر در گمی نکردم.... احساس شکست خوردن...یا چیزی شبیه مردن.... شب که آروم آروم پا توی آسمون میذاره....خواب به چشمم میاد.... خورشیدم که میاد وسط آسمون...بازم خوابم میاد.... حتی وقت غروبه...دوباره خوابم میاد.... هیچ وقت تا این اندازه معنی این شعر مصدق رو درک نکردم که: (( خواب رویای فراموشی هاست... خواب را دریابم٬ که در آن دولت خاموشی هاست... من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاها می بینم... و ندایی که به من می گوید " گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است" دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند... )) وقتی می خوابم...انگار دو تا بال درآوردم.... تو میفهمی چی میگم؟
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By laklak.Blogfa.Com |