تبليغاتX
bibiyebilab
bibiyebilab
شگفتی نیست؟...که نیلوفر چنین شاداب در مرداب می روید؟

درباره

معشوق من
همچون طبیعت
مفهوم ناگزیر صریحی دارد
او با شکستن من
قانون صادقانه قدرت را
تایید می کند.

پيوندها

پيوندها ي روزانه

نويسندگان

آرشيو مطالب

آرشيو موضوعي

طراح قالب

احسان فيروزكوهي

.....

 

 

چه می دانی درد چیست...

 

از درون ملتهبم نازنین

 

روحم به روحی گره خورده

 

گاه بیگاه تمامی خاطراتم را عق می زنم

 

و دنیای کوچکم دور سرم می چرخد

 

آری...

 

نخستین فرزندم را آبستنم.

 

 

ــ میم . الف ــ

 

 

 

 

 

:: نویسنده : M | لینک مطلب |

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

 

حرمت نگه دار دلم ، گلم ، که این اشک خون بهای عمر رفته من است . میراث من! نه به قید قرعه ، نه به حکم عرف ، یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت ؛ به نام تو ، مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!

کتیبه خوان قبایل دور ، این ، این سرگذشت کودکی است که به سرانگشت پا ، هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است . هرشب گرسنه می خوابید ، چند و چرا نمیشناخت دلش ، گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش .

پس گریه کن مرا به طراوت ، به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش و آواز میخواند ریاضیات را در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها ؛ دودوتا جارتا چارچارتا…

در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد ، با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت ، با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه ؛ آری دلم ، گلم ، این اشکها خون بهای عمر رفته من است … دلم ، گلم ، این اشکها خون بهای عمر رفته من است . میراث من ، حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است …

تا بدانم و بدانم و بدانم ، به وار ، وانهادم مهر مادریم را ، گهواره ام را به تمامی ، و سیاه شد در فراموشی ، سگ سفید امنیتم و کبوترانم را از یاد بردم …

و می رفتم و می رفتم و میرفتم ، تا بدانم و بدانم و بدانم ، از صفحه ای به صفحه ای ، از چهره ای به چهره ای ، از روزی به روزی، از شهری به شهری ، زیر آسمان وطنی که در آن فقط مرگ را به مساوات تقسیم میکردند …

سند زده ام یک جا ، همه را به حرمت چشمان تو ، مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون ، که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را ، تا شمارش معکوس آغاز شده باشد ، بر این مقصود بی مقصد ،از کلامی به کلامی ، و یکی یکی مردم ، بر این مقصود بی مقصد !!!

کفایت میکرد مرا حرمت آویشن ، مرا مهتاب ، مرا لبخند ، و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟

پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای ، که آویشن را میسرود ، مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!

و تیر باران نمی شد لورکا ، در گرانادا ، در شب های سبز کاجها و مهتاب ، آری یکی یکی مردم به بیداری ، از صفحه ای به صفحه ای ، تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود …

پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ ، به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف ، تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد …

حرمت نگه دار دلم ، گلم … دلم ، اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود !!!

داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین …

نه ، نه ، به کفر من نترس ، نترس کافر نمی شوم هرگز ، زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم ، انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث ، عرفان لایت با طعم نعنا ، شک دارم به ترانه ای که ، زندانی و زندانبان همزمان زمزمه میکنند!!

پس ادامه میدهم ؛ سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود ؛ با این همه ، تو گوئی اگر نمی بود ، جهان قادر به حفظ تعادل نبود چون آن درخت که زیر باران ایستاده است…

نگاهش کن ، چون آن کلاغ ، چون آن خانه ، چون آن سایه ، ما گلچین تقدیر و تصادفیم … استوای بود و نبود ، به روزگار طوفان موج و نور و رنگ ، در اشکال گرفتار آمدم ؛ مستطیل های جادو ، مربع های جادو …

من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام !!!

دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام عرفات در استادیوم فوتبال ، در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم ، در همین پنجره گله به چرا بردم ، پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن ، سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر ، زلف به چپ و راست خواباندم تا دل ببرم از دختر عمویم ، از دیوار راست بالا رفتم به معجزه کودکی ، با قورباغه ای در جیبم …

حراج کردم همه رازهایم را یک جا ، دلقک شدم با دماغ پینوکیو ، و بوته گونی به جای موهایم

آری گلم ، دلم ، حرمت نگه دار !!! که این اشکها خون بهای عمر رفته من است !!!

سرگذشت کسی که هیچ کس نبود ، و همیشه گریه می کرد ، بی مجال اندیشه به بغض های خود ، تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟! و به کدام مرام بمیرد !!!

آری گلم ، دلم ، ورق بزن مرا ، و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند !!!

با سلام و عطر آویشن …

:: نویسنده : M | لینک مطلب |

به وقت گرینویچ

 

اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
و بر خلاف محورش به چرخش در امد ، سر من بود !
من اولين قابله اي هستم که ناف شيري را بريده است
اولين اواز را من خواندم ، براي زني که در هراس سکوتُ سنگ ُ سکسه
تنها نارگيل شامم را قاپيد و برد
من اولين کسي هستم که از چشم زني ترسيده است
من ماگدالينم غول تماشا
کاشف دل و فندق و سنگ اتش زنه
سپهر را من ، نيلگون شناختم
چرا که همرنگ هوسهاي نامحدود من بود
خدا ،
کران بي کرانه ي شکوه پرستش من بود
و شيطان ،
اسطوره ي تنهايي انديشه هاي هولناک من
اولين دستي که خوشه ي اولين انگور را چيد
دست من بود
کفش ، ابتکار پر سه هاي من بود
و چتر ،
ابداع بي سامانيهاي من
هندسه شطرنج سکوت من بود
و رنگ
تعبير دلتنگيهايم
من اولين کسي هستم که ،
در دايره صداي پرنده اي بر سرگرداني خود
خنديده است
من اولين سياه مست زمينم
هر چرخي که ميبينيد ،
بر محور شراره هاي شور عشق من ميچرخد
اه را من به دريا اموختم
من ماگدالينم !
پوشيده در پوست خرس
و معطر به چربي وال
سرم به بوته ي خشک گوني مانند است
با اين همه
هزار خورشيد و ماه و زمين را
يکجا در ان ميچرخانم
اولين اشک را من ريختم ،
بر جنازه ي زني
که قوطه در شير و خون
کنار نارگيلي مرده بود !
بي هراس سکوت ُ سنگ ُ سکسه ... !

 

حسین پناهی

:: نویسنده : M | لینک مطلب |

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By laklak.Blogfa.Com