|
درباره ![]() من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم ... اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ... پيوندها پيوندها ي روزانه نويسندگان آرشيو مطالب شهریور 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 فروردین 1387 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 مهر 1384 آرشيو موضوعي طراح قالب
|
گوشه ای می نشیند و آرام ، زخم هایی که خورده می شمرد نا مه ای که نخوانده می خواند و خودش را به گریه می سپرد ــ روز خوبی نبود، اصلا" من روزگار خوشی نداشته ام... وبه دیوار تکیه می دهد و نامه را توی مشت می فشرد
پس کی از راه می رسد ومرا خسته از خود چگونه می بیند وغباری که سالها در من ، مانده از من چگونه می سترد آدمی که بدون هیچ دلیل پشت پا زد به سرنوشت خودش باید از خود فرار هم کند و همه ی عمر خون دل بخورد
و به من گفته بود تنها نیست از ازل تا ابد ، ولی تنهاست کاش او را ندیده بود آنروز آخر از او چگونه دل ببرد ــ روزگار خوشی نداشته ام شب بی ماه و روز بی خورشید ... گره ای کور مثل رازی تلخ سینه اش را دوباره می فشرد
زخم ها را شمرده نشمرده ، زخم هایی که از خودش خورده باز احساس می کند باید از کسی زخم تازه ای بخورد...
دوست نازنینم"حسین صفا"
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By laklak.Blogfa.Com |