|
درباره ![]() من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم ... اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ... پيوندها پيوندها ي روزانه نويسندگان آرشيو مطالب شهریور 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 فروردین 1387 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 مهر 1384 آرشيو موضوعي طراح قالب
|
برای من....برای تو....برای همیشه... هفته ی خاکستری. _ آه مختومقلی این چه رویای شگفتی ست که در بی خوابی میگذرد بر دو چشم نگران ِ من؟ این چه پیغام پر از رمز ِ پر از رازی ست که کشد عربده بی گفتار این چنین از تکِ کابوس ِ شبان ِ من؟ خواب ِ سنگین ِ پریشانی ست لیک اشارت به مجازش نیست به گمان ِ من. خواب میبینم چند تن مَردیم در ظلمت ِ قیرین ِ شبانگاهی که به گورستانی بی تاریخ پی ِ چیزی میگردیم. شب ِ پر رازی ست: ظلماتی راکد در فراسوی ِ مکان، و مکان پنداری مقبره ی پوده ی ِ بی آغازی ست در سرانجام زمان. دیرگاهی ست زمین مرده ست و به قندیل ِ کبود روشنان ِ فلکی در فساد ِ ظلمات افسرده ست. ما ولیکن گوئی میدانیم که به دنبال ِ چه ایم، لیک اگر چند بدان نمی اندیشیم در عمل گوئی مردانی هستیم کز اراده ی خود پیش ایم. راستی را هر چند شعله ی ِ سردی آن سان که بر آن بتوان انگشت نهاد سبب ِ غلغله ی ِ جوشش ِ ما نیست، هیچ انگیزه ی ِ بیرون و درون نیز مانع ِ کوشش ما نیست: بیل و کج بیل و کلنگ بی امان در کار است تا به رازی که به کشف اش میکوشیم پرده بردارد. ( آه، مختومقلی بارها دیده ام این رویا را با سری خالی با نگاهی عریان) ..... آه، مختومقلی من گه گاه سر دستی به لغت نامه نگاهی می اندازم: چه معادل ها دارد پیروزی! چه معادل ها دارد شادی! چه معادل ها انسان! چه معادل ها آزادی! مترادف هاشان چه طنین پر و پیمانی دارد! وای ، مختومقلی شعر سرودن با آنها چه شکوه و هیجانی دارد! نه! من نمی خواهم باشم تنها نوحه خوانی گریان!_ میبینی؟ کار من این شده است که بیایم به اتاقم هر شام و به خاموشی ِ خورشیدی دگر کلماتی دیگر گریه کنم. *روز بی حوصله گی. شنبه که بودیم... روزهای تکراری، پشت هم می گذشت... نمی دانستیم... نمی فهمیدیم... نمی خواندیم... الفبای خاطره ها را، جستجو نمی کردیم.... روزنامه های کمر شکسته را، قراری نبود.... مسئله ی ظرفهای پیچیده را، مادرم حل میکرد. *جدول نیمه تموم. یکشنبه ها.... نگاهم تر بود پدرم هوس ِ سرکش ِ دستان مرا به خیابان میبرد... بی تاب بودم ،هرروز.... بوسه های گرم ِ تابستان را زمزمه می کردم. *این دوشنبه روز میلاد منه اما شعر تو میگه که چشم من تو نخ ابرِ که بارون بزنه آخ اگه بارون بزنه....آخ اگه بارون بزنه... دوشنبه که شدیم... پریشانی ِ من، از موهای گره خورده ی تو بود.... بی قراری ِ من، از پاهای تاول زده ی ِ تو بود.... ترسم از کابوسی بود که بر لبانت نکند تبخالی بنشاند.... چشم من از چشمان تو می نوشید.... چشمهایت را که میگشودی تمام بدنم در هیاهوی مَردمان نگاهت گم می شد.... کودک بودم.... دوستت داشتم... پلک پلک ِ چشمانت را می خواندم. *غروب سه شنبه خاکستری بود همه انگار نوک کوه رفته بودن به خودم هی زدم از اینجا برو اما موش خورده شناسنامه ی من. چه سرودی خواند روز... چه ولوله ای در شب... چه سکوتی در خلوت دستم جاری ست.... روزنامه های مُرده را آغازی نیست... تصویر های خَفه را اکرانی نیست... فریادهای در قفس را پروازی نیست... چشمهای بی نفس را بارانی نیست.... زمزمه ای می سازم.... دل و دین بر سازها ، آواز ها میبازم.... نت به نت غم ها را با ترانه آشنائی باید دم به دم شب ها را با بهانه همصدائی باید. *عصر چهار شنبه ی من عصر خوشبختی ِ ما فصل گندیدن من فصل جون سختی ِ ما. بی قراری ام، تنهائی ام را دو چندان می کرد... ترانه های بی قراری ام را گریه می کردم و لحظه های بی کسی ام را قدم می زدم.... چرا مادر وسوسه ی چشمانم را نمی پرسد؟! چرا پدر شهوت حنجره ام را نمی داند؟! چرا باید بی قراری ام ، تنهائی ام را دو چندان کند؟!... *روز پنج شنبه اومد مثل سقاهک پیر رو نوکش یه چیکه آب گفت به من بگیر ،بگیر... کم کم ستاره ها را هم سیاه میبینم... روز که می شود انگار شب است... شب هم که می شود مانند نجات دهنده ای در گور خفته ام... صدای به زنجیر کشیدن نت ها را می شنوم... صدای مشت های حنجره ام را به نرده های زندان... ترانه های خواب آلود گیج تر از آنند که دستان مرا بگیرند... ترس از سقوط آزاد بر لبانم تبخال نشانده.... آه ...تبخال...همانکه بر لبان تو بود....روز های دوشنبه یادت هست؟....کابوس
جدائی می دیدی و همیشه بر لبانت اندوه، بی قراری می کرد... و روز سه شنبه....یادت هست؟....تو تا ابد بر لبانت تبخالی ماند و بر پاهایت
تاولی ... و موهایت تا ابد به هم گره خورد....لعنت....لعنت ِخدا بر آن سه شنبه ....سه شنبه ها.... چه خوب الفبای خاطره ها را از بر شدم! چه خوب هفته های تلخ و بی صدا را مرور میکنم! چه خوب هنوز نگران نت های زندانی ام! حبس ابد....اعدام....سقوط آزاد....تبخال....موهای گره خورده....سه شنبه
ها....لعنت....لعنت....لعنت.... *جمعه حرف تازه ای برام نداشت هر چی بود پیشتر از اینها گفته بود. قصه نیستم که بگوئی نغمه نیستم که بخوانی صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنان که ببینی یا چیزی چنان که بدانی.... من درد مشترکم مرا فریاد کن. نامت را به من بگو دستت را به من بده حرفت را به من بگو قلبت را به من بده، من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای همه ی لب ها سخن گفته ام و دست هایت با دستان من آشناست. در خلوت روشن با تو گریسته ام برای خاطر زندگان، و در گورستان تاریک با تو خوانده ام زیباترین سرودها را زیرا که مردگان این سال عاشقترین زندگان بودند. دستت را به من بده دست های تو با من آشناست ای دیریافته! با تو سخن می گویم بسان ابر که با توفان بسان علف که با صحرا بسان باران که با دریا بسان پرنده که با بهار بسان درخت که با جنگل سخن می گوید زیرا که من ریشه های تو را دریافته ام زیرا که صدای من با صدای تو اشناست. الف.شاملو.ش.قنبری.ف.فرخزاد.
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
سیب
تو به من خنديدي حمید مصدق
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
خسرو گلسرخی
مي داني
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
غم و غصه
تا حالا فکر کردی غم و غصه چیه؟!!!! بعضی وقتا احساس میکنم غم حالتیه که از غصه به آدم دست میده.... اما غصه...غصه یه موجود زنده ست.... راه میره...نفس میکشه...میخنده....حتی گریه میکنه.... چرا همیشه میگیم فلانی غمگین شده...؟!!! چرا نمیگیم غصه گین شده....؟!!!!...آره ...نمیگیم غصه گین شده... میگیم غصه دار شده... مثل بچه دار شدن... مثل شوهر دار شدن...زن دار شدن.... چون غصه یه موجود زنده ست..... و غم....اون حالتیه که از غصه دار شدن بهت دست میده....
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By laklak.Blogfa.Com |