تبليغاتX
bibiyebilab
bibiyebilab
چه می تواند باشد مرداب؟...جز جای تخم ریزی حشرات فساد

درباره

من از نهایت شب حرف میزنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم ...
اگر به خانه من آمدی
برای من ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه
که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ...

پيوندها

پيوندها ي روزانه

نويسندگان

آرشيو مطالب

آرشيو موضوعي

طراح قالب

احسان فيروزكوهي

 

خدای بزرگ

یه دعایی میخوام بکنم...واسه ی خودم...اما خجالت میکشم...

مممم.....اصرار نکن دیگه....خجالت میکشم وقتی نگام میکنی.... میترسم حرف بزنم بهم بخندی....

بذار فعلا دعاهای دیگه م و بگم...آخر همه اون آرزو مهمه رو میگم...

خدای بزرگ

فردا مامان عمل داره....میشه کمکش کنی زودتر خوب بشه؟

....نکنه به داروی بیهوشی حساسیت نشون بده....نکنه دکتره خوب عمل نکنه....نکنه یه چیزی یادشون بره.....نکنه عملش خیلی درد داشته باشه....نکنه....

خدای بزرگ

بابام جدیدا خیلی غصه میخوره...واسه همه چی غصه میخوره...واسه مامان...واسه من ...واسه داداشی...واسه خودش...واسه شاگرداش....واسه باباش....واسه کتابای نخوندش...واسه فیلمای ندیدش...واسه جوونیه از دست رفته ش....واسه پیری....

نکنه بیشتر از ظرفیتش غصه بخوره....نکنه از غصه دق کنه...نکنه دلش بگیره....

خدای بزرگ

داداشم میخواد بهترین دروازه بان بشه....اما نمیتونه...تمام سعیشو میکنه...اما نمیشه....چرا نمیشه؟مگه خودت نمیگی از تو حرکت از من برکت....پس کو برکت؟....

نکنه صدامون و نمیشنوی...نکنه داداشم و از خودت برونی....نکنه کمکش نکنی....نکنه تنهاش بذاری....

خدای بزرگ

مامان بزرگم خیلی به کمک تو احتیاج داره....پیر شده....مثل بقیه باید فقط بخوره و بخوابه و بخنده....کینه رو از دلش بریز دور....از شر آدمای بد خلاصش کن...

نکنه انقدر دلش بشکنه که دیگه ازش هیچی نمونه....نکنه بذاریش به حال خودش...نکنه ندونی که اون فقط تورو داره....

خدای بزرگ

خاله م خیلی خیلی دلش تنگه...دلش میخواد ماهارو ببینه....دلش میخواد ماهارو خوشبخت ببینه....دلش میخواد همه ی ما رو با لب خندون ببینه....

نکنه دل تنگش و وا نکنی....نکنه غربت خیلی اذیتش کنه....نکنه گریه کنه...نکنه خسته بشه....

خدای بزرگ

همسایه پایینی ما افسردگی گرفته....شوهرش میزنتش....آدم حسابش نمیکنه....مسخره ش میکنه....واسش هیچی نمیخره....همه ش دیگران و به رخش میکشه....

نکنه بچه هاشم افسردگی بگیرن....نکنه بچه هاش بدبخت بشن...نکنه مرتیکه بیشعور انقدر اذیتش کنه که بذاره بره....اگه بره بچه هاش چیکار میکنن....؟

خدای بزرگ

لیلا یکی از دوستای صمیمیه منه....بود...الان دیگه نیست....ته کوچه مون میشینه....یادته که....ای بابا...حتما یادته....یه کم فکر کن...همونکه خیلی دوسش دارم...همونکه میگفتم مثل خواهر نداشتمه....همونکه روزی ۳ـ۴ بار باهاش حرف میزدم...هفته ای ۲ـ۳ بار میدیدمش....هر جا میرفت بهم میگفت...هرجا میرفتم بهش میگفتم...همونکه....دیگه دوسم نداره....انگاری که راه زندگیمون از هم جدا شده...دیگه براش مهم نیست دوسش دارم یا نه...دیگه مهم نیست از حرفاش برنجم یا نه....دیگه بود و نبودم واسش یکیه...همون و میگم که یه روزی خیلی واسه من دعا میکرد...

نکنه تو زندگی تنهاش بذاری...نکنه دعاهاش و گوش نکنی....نکنه حال باباش خوب نشه...نکنه پادرد و کمردرد مامانش خوب نشه...نکنه خواهرش یه نقاش بزرگ نشه....پسر عموش ...مریضه....نکنه خوب نشه.....

خدای بزرگ

هادی خیلی پسر مهربونیه....خیلی پاکه...خیلی خوبه......

نکنه پولش کم باشه نتونه گیتارش و تکمیل کنه.....نکنه نقاشی رو بذاره کنار....نکنه دیگه نتونه آواز بخونه....نکنه دلش از من برنجه....نکنه نتونم دوست خوبی براش باشم...نکنه مثل لیلا بذاره بره....نکنه ندونه مثل برادر دومم دوسش دارم...

خدای بزرگ...

خسته شدم....

خوابم میاد....

نشد آرزوی خودم و بگم...

باشه روزی  که همدیگه رو دیدیم...باشه؟

بوس بوس...

 

:: نویسنده : مِنی' | لینک مطلب |

حمید مصدق

 

 

زنداني

 

دل وحشت زده در سينه من مي لرزيد


دست من ضربه به ديوار زندان كوبيد:

 
((آي همسايه زنداني من


 ضربه دست مرا پاسخ گوي ))


ضربه دست مرا پاسخ نيست...


 تا به كي بايد تنها تنها


 وندر اين زندان زيست


 ضربه هر چند به ديوار فرو كوبيدم


پاسخي نشنيدم


سال ها رفت كه من


 كرده ام با غم تنهايي خو


 ديگر از پاسخ خود نوميدم


راستي هان ...


 چه صدايي آمد ؟


ضربه اي كوفت به ديواره زندان دستي ؟


 ضربه مي كوبد همسايه زنداني من


 پاسخي مي جويد


 ديده را مي بندم


در دل از وحشت تنهايي او مي خندم ....

:: نویسنده : مِنی' | لینک مطلب |

عروسك كوكي _ فروغ

 

بيش از اينها ،آه.... آري
بيش از اينها مي توان خاموش ماند


مي توان ساعات طولاني
با نگاهي چون نگاه مردگان، ثابت
خيره شد در دود يك سيگار
خيره شد در شكل يك فنجان
در گلي بيرنگ بر قالي
در خطي موهوم بر ديوار


مي توان با پنجه هاي خشك
پرده را يكسو كشيد و ديد
در ميان كوچه باران تند مي بارد
كودكي با بادبادكهاي رنگينش
ايستاده زير يك طاقي
گاري فرسوده اي ميدان خالي را
با شتابي پر هياهو ترك ميگويد
مي توان بر جاي باقي ماند
 در كنار پرده ‚ اما كور ‚ اما كر


مي توان فرياد زد
 با صدايي سخت كاذب ،سخت بيگانه
دوست مي دارم


مي توان در بازوان چيره ي يك مرد
ماده اي زيبا و سالم بود
با تني چون سفره ي چرمين
با دو پستان درشت سخت
مي توان دربستر يك مست ‚ يك ديوانه ‚ يك ولگرد
عصمت يك عشق را آلود


مي توان با زيركي تحقير كرد
هر معماي شگفتي را
مي توان تنها به حل جدولي پرداخت
مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده دل خوش ساخت
پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف


 مي توان يك عمر زانو زد
با سري افكنده در پاي ضريحي سرد
مي توان در گور مجهولي خدا را ديد
مي توان با سكه اي نا چيز ايمان يافت
مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد
چون زيارتنامه خواني پير
مي توان چون صفر در تفريق و در جمع و ضرب
حاصلي پيوسته يكسان داشت
مي توان چشم تورا در پيله قهرش
دكمه بيرنگ كفش كهنه اي پنداشت
مي توان چون آب در گودال خود خشكيد
مي توان زيبايي يك لحظه را با شرم
مثل يك عكس سياه مضحك فوري
در ته صندوق مخفي كرد
مي توان در قاب خالي مانده يك روز
نقش يك محكوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت
مي توان با صورتك ها رخنه ديوار را پوشاند
مي توان با نقشهايي پوچ تر آميخت
 مي توان همچون عروسك هاي كوكي بود
با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد
مي توان در جعبه اي ماهوت
 با تني انباشته از كاه
سالها در لابلاي تور و پولك خفت

 
مي توان با هر فشار هرزه ي دستي
بي سبب فرياد كرد و گفت
آه من بسيار خوشبختم
 

:: نویسنده : مِنی' | لینک مطلب |

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By laklak.Blogfa.Com