|
درباره ![]() من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم ... اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ... پيوندها پيوندها ي روزانه نويسندگان آرشيو مطالب شهریور 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 فروردین 1387 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 مهر 1384 آرشيو موضوعي طراح قالب
|
قاصدک... ابرهای همه عالم شب و روز... در دلم میگریند....
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
آه ٫ منهم زنم...زنی که دلش میزند در هوای تو پروبال دوستت دارم ای خیال لطیف دوستت دارم ای امید محال...
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
چه انتظار عظیمی نشسته در دل ما همیشه منتظریم و کسی نمی آید
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
کوبلن
من آن خانه را بالاخره ساختم همان خانه ی شیروانی دار را.... همان جا که دوست داشتم وسط آن جنگل سر سبز لای آن همه بوته های تمشک نرسیده به آن رودخانه ی پیچ در پیچ که یک پل سفید فلزی روی موجهای ریزش تاب میخورد همان جا که افق نارنجی پیداست ...بالاخره این کوبلن هم بافتم.....
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
صدای شلیک
صدای شلیک لعنتی که آمد دستت سرید روی ساعدم و خون پاشیده شد روی دیوار سیمانی نگاهت جا ماند توی چشمهام و سربازهای تپانچه به دست بغلت زدند و بردند که چالت کنند.... من هنوز نگفته بودم که دوستت دارم یا نه!!!!!
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By laklak.Blogfa.Com |