|
درباره ![]() من از نهایت شب حرف میزنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف میزنم ... اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم ... پيوندها پيوندها ي روزانه نويسندگان آرشيو مطالب شهریور 1388 اردیبهشت 1388 مهر 1387 فروردین 1387 خرداد 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 مرداد 1385 تیر 1385 خرداد 1385 فروردین 1385 اسفند 1384 آذر 1384 مهر 1384 آرشيو موضوعي طراح قالب
|
به وقت گرینویچ
اولين نقطه اي که از مرکز کائنات گريخت
حسین پناهی
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
به علی گفت مادرش روزی...
علی كوچیكه
علی بونه گیر نصفه شب ازخواب پرید چشماشو هی مالید با دس سه چارتا خمیازه كشید پا شد نشس * چی دیده بود؟ چی دیده بود؟ خواب یه ماهی دیده بود یه ماهی،انگار كه یه كپه دو زاری انگار یه طاقه ی حریر با حاشیه ی منجوق كاری انگار كه رو برگ گل لاله عباسی خامه دوزیش كرده بودن قایم موشك بازی میكردن تو چشاش دو تا نگین گرد صاف الماسی همچی یواش،همچی یواش خودشو رو آب دراز میكرد كه بادبزن فرنگیاش صورت آب و ناز میكرد * بوی تنش،بوی كتابچه های نو بوی یه صفر گنده و پهلوش یه دو بوی شبای عید و آشپزخونه و نذری پزون شمردن ستاره ها،تو رختخواب،رو پشت بوم ریختن بارون رو آجر فرش حیاط بوی لواشك،بوی شكلات * انگار تو آب،گوهر شب چراغ میرفت انگار كه دختر كوچیكه ی شاپریون تو یه كجاوه ی بلور به سیر باغ و راغ میرفت دورو ورش گل ریزون بالای سرش نور بارون شاید كه از طایفه ی جن و پری بود ماهیه! شاید كه از اون ماهیای ددری بود ماهیه! شاید كه یه خیال تند و سرسری بود ماهیه! هرچی كه بود هركی كه بود علی كوچیكه محو تماشاش شده بود واله و شیداش شده بود * همچی كه دست برد كه به اون رنگ روون نور جوون نقره نشون دس بزنه برق زدو بارون زدو آب سیاه شد شیكم زمین زیر تن ماهی وا شد دسه گلا دور شدن و دود شدن شمشای نور سوختن و نابود شدن باز مث هر شب رو سر علی كوچیكه دسمال آسمون پر از گلابی نه چشمه ای،نه ماهی ای،نه خوابی * باد توی بادگیرا نفس نفس میزد زلفای بیدو میكشید از روی لنگای دراز گل آغا چادر نماز كودریشو پس میزد * رو بند رخت پیرهن زیرا و عرق گیرا دس میكشیدن به تن همدیگه و حالی به حالی میشدن انگار كه از فكرای بد هی پر و خالی میشدن * سیرسیركا سازارو كوك كرده بودن و ساز میزدن همچی كه باد آروم میشد قورباغه ها از ته باغچه زیر آواز میزدن شب مث هر شب بودو چن شب پیش و شبهای دیگه اما علی تو نخ یه دنیای دیگه... علی كوچیكه سحر شده بود نقره ی نابش رو میخواست ماهی خوابش رو میخواست راه آب بودو قرقر آب علی كوچیكه و حوض پر آب * ((علی كوچیكه علی كوچیكه نكنه تو جات وول بخوری حرفای ننه قمر خانوم یادت بره گول بخوری تو خواب اگه ماهی دیدی خیر باشه خواب كجا،حوض پر از آب كجا كاری نكنی كه اسمتو توی كتابا بنویسن سیا كنن طلسمتو آب مث خواب نیس كه آدم از این سرش فرو بره از اون سرش بیرون بیاد تو چارراهاش وقت خطر صدای سوت سوتك پاسبون بیاد شكر خدا پات رو زمین محكمه كورو كچل نیسی علی،سلامتی،چی چیت كمه؟ میتونی بری شابدوالعظیم ماشین دودی سوار بشی قد بكشی،خال بكوبی،جاهل پا منار بشی حیفه آدم اینهمه چیزای قشنگ و نبینه الاكلنگ سوار نشه شهر فرنگ و نبینه فصل،حالا فصل گوجه و سیب و خیارو بستنیس چن روز دیگه،تو تكیه،سینه زنیس ای علی،ای علی دیوونه تخت فنری بهتره یا تخت مرده شور خونه؟ گیرم تو هم خودتو به آب شور زدی رفتی و اون كولی خانومو به تور زدی ماهی چیه؟ ماهی كه ایمون نمیشه نون نمیشه اون یه وجب پوست تنش واسه فاطی تنبون نمیشه دس كه به ماهی بزنی از سر تا پات بو میگیره بوت تو دماغا میپیچه دنیا ازت رو میگیره بگیر بخواب،بگیر بخواب كه كار باطل نكنی با فكرای صدتا یه غاز حل مسائل نكنی سرت و بذار رو ناز بالش،بذار به هم بیاد چشت قاچ زینو محكم چنگ بزن كه اسب سواری پیش كشت))
* حوصله ی آب دیگه داشت سر میرفت خودش و میریخت تو پاشوره در میرفت انگار میخواست تو تاریكی داد بكشه ((آهای زكی این حرفا حرف اون كسونیس كه اگه یه بار تو عمرشون زدو یه خواب دیدن خواب پیازو ترشی و دوغ و چلوكباب دیدن ماهی چیكار به كار یه خیك شیكم تاغار داره ماهی كه سهله، سگشم از این تاغارا عار داره ماهی تو آب میچرخه و ستاره دسچین میكنه اونوخ تو خواب هركی رفت خوابشو از ستاره سنگین میكنه میبرتش،میبرتش از توی این دنیای دلمرده ی چاردیواریا نق نق نحس ساعتا،خستگیا،بیكاریا دنیای آش رشته و وراجیه و شلخته گی درد قلنج و درد پر خوردن و درد اختگی دنیای بشكن زدن و لوس بازی عروس دوماد بازی و ناموس بازی دنیای هی خیابونا رو الكی گز كردن از عربی خوندن یه لچك بسر حظ كردن دنیای صبح سحرا توتوپخونه تماشای دار زدن نصف شبا رو قصه ی آقا بالاخان زار زدن دنیایی كه هر وقت خداش تو كوچه ها پا میذاره یه دسه خاله خانباجی از عقب سرش یه دست قداره كش از جلوش میاد دنیایی كه هر جا میری صدای رادیوش میاد میبرتش میبرتش از توی این همبونه ی كرم و كثافت و مرض به آبیای پاك و صاف آسمون میبرتش به سادگی كهكشون میبرتش)) * آب از سر یه شاهرگ گذشته بودو داشت حالا خروش میداد علی كوچیكه نشسه بود كنار حوض حرفای آب و گوش میداد انگار كه از اون ته ته ها از پشت گلكاری نورا یه كسی صداش میزد آه میكشید دس عرق كرده و سردش رو یواش به پاش میزد انگار میگفت((یك،دو،سه، نپریدی؟ هه،هه،هه من توی اون تاریكیای ته آبم به خدا حرفمو باور كن علی ماهی خوابم به خدا دادم تمام سرسرارو آبو جارو بكنن پرده های مرواری رو این رو و اون رو بكنن به نوكرای باوفام سپردم كجاوه ی بلورمم آوردم سه چارتا منزل كه از اینجا دور بشیم به سبزه زارای همیشه سبز دریا میرسیم به گله های كف كه چوپون ندارن به دالونای نور كه پایون ندارن به قصرای صدف كه دربون ندارن یادت باشه از سر راه هف هش تا دونه مرواری جمع كنی كه بعد باهاشون تو بیكاری
یه قل دو قل بازی كنی ای علی ،من بچه ی دریام،نفسم پاكه علی دریا همونجاس كه همونجا آخر خاكه علی هركی كه دریا رو به عمرش ندیده از زندگیش چی فهمیده؟ خسته شدم حالم به هم خورده از این بوی لجن انقده پا به پا نكن كه دوتایی تا خرخره فرو بریم توی لجن بپر بیا وگرنه ای علی كوچیكه مجبور میشم بهت بگم نه تو نه من)) * آب یهو بالا اومد و هلفی كردو تو كشید انگار كه آب جفتشو جستوتو خودش فرو كشید دایره های نقره ای توی خودشون چرخیدن و چرخیدن و خسته شدن موجا كشاله كردن و از سر نو به زنجیرای ته حوض بسته شدن قل قل قل تالاپ تالاپ قل قل قل تالاپ تالاپ چرخ میزدن رو سطح آب تو تاریكی چن تا حباب * ((علی كجاس؟)) ((تو باغچه)) ((چی میچینه؟)) ((آلوچه)) آلوچه ی باغ بالا جرئت داری؟ بسم الله ................. فروغ فرخزاد...
برای شنیدن فایل صوتی از لینک زیر استفاده کنید:
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
خدایا ! یا ما رو مرگ بده یا حقیقتو نشومون بده.
یه کوچه خاکی با یه درخت انار که سر از دیوار یه خونه یا شایدم یه خرابه بیرون آورده بود و نیگام می کرد، می گفت "سلام، بیا تو... اینجا همونجائیه که نمی خواستی بیای و کشوندیمت... همونجا که تهش تاریکیه، اما تهِ تهش نفیسه یه چراغ روشن کرده... اون آخرشم ماه و ستاره های خدا دارن صدات می کنن. بیا تو . منتظرت بودیم." از سراشیبی اون کوچه یواش یواش بالا رفتم. خوردم به سیاهی. ترسیدم جلوتر برم. برگشتم. دیدم نفیسه داره می دوه طرفم. پرسید "خواب بودن؟" گفتم "کیا؟" گفت "باید تا آخر بریم بالا"....دوید و تو سیاهی ناپدید شد. اما دوباره زیر نور همون چراغی که خودش روشن کرده بود چادر سیاهشو دیدم که تو باد موج گرفته...منم دنبالش دویدم. بعد رسیدیم به همون تهِ ته، همونجا که اون بالا بود، همونجا که چند نفر ساعت ها پیش منتظر ما بودن. نفیسه دلش نمیومد در بزنه. می گفت خوابیدن . می گفت خوابشون و بهم نریزیم،اگه صدامون و بشنون شاید درو باز کنن.اما من محکم در نمی زنم. گفت بذار بچه ها بیان بالا شاید در باز شد.... بچه ها اومدن بالا...در باز نشد... نفیسه حرف زد...سعید حرف زد...فرزاد حرف زد...در باز نشد... نفیسه دعا کرد...سعید دعا کرد...فرزاد دعا کرد...سعید می گفت از خونه صدا میاد...در باز نشد... نفیسه گریه کرد... سعید گریه کرد...در باز شد... انگار تمام درای دنیا رو بچه ها باز شده...از خوشحالی هق هق می زدن... سعید گفت نمیدونم بخاطر کدومتون بود که این در باز شد... اما باز شد. رفتیم داخل. تو حیاط نشستیم. بچه های اون خونه خواب بودن. یه کم سکوت کردیم. یه کم گریه کردیم. نفیسه حرف زد... مرضیه حرف زد... فرزاد حرف زد... سعید حرف زد... مادر حرف زد... فرزند حرف زد... خاک حرف زد... درو دیوار حرف زد... شیشه ی شکسته حرف زد... برگ درخت حرف زد... باغچه حرف زد... باد حتی... حرف زد...خدا حرف زد... تنها کسی که قدرت کلمه ای نداشت من بودم... وقتی می دیدم آدمایی که با من از جمعیت امام علی (ع) اومدن دردشون چیه ...و من کجای این دنیای لعنتی ایستادم گریه م می گرفت. از اینکه درد یه کدوم از این درد چشیده ها درد من نیست گریه م می گرفت. از اینکه همه ی آدمای جمعیت می تونستن خیلی آرزوها بکنن اما به قول سعید تو یه لحظه ی خاص و تو یه مکان خاص همه یه هدف داشتن ، گریه م می گرفت. از اینکه بچه ها چطوری پشت اون در بسته واسه یه هدف مهم قدرشونو جماعت بجا آوردن گریه م می گرفت. از اینکه آدمای بزرگ دورو برمو گرفتن اما من انقدر کوچک و حقیر بودم که بینشون پیدا نبودم، گریه م می گرفت. چقدر آدم می تونه بزرگ باشه، باشکوه باشه، قدرتمند باشه!...مثل نفیسه، عماد، منصور، مرضیه، معصومه، زرین، مرتضی، صدف، غزاله، فرزاد،شیوا، یحیی، مریم، عاطفه، سعید... و من انقدر کوچکم که در خیابان ها گم می شوم... از در اومدیم بیرون و رفتیم بالای تپه. نشستم رو یه دیوار کوتاه. هر کدوم از بچه ها یه طرف رفتن. باز مثل همیشه سعید جمعمون کرد و نماز خوند. برای مادرم دعا کردم. برای پدرم آرزو کردم. برای برادرم خوشبختی خواستم. برای مادربزرگم بخشش. برای مریم آرامش. برای تو....
آقا معلم اومد. رفتیم بالاتر... اونجا که به آسمون پاک نزدیکتریمو از زمین ناپاک دورتر. اونجا که ستاره حرف می زد...شهاب حرف می زد... اشک حرف می زد...فریاد حرف می زد...چاه حرف می زد...درختچه ته چاه حرف می زد... روبروییم که نگاهم کرد ، نگاهش با من حرف می زد... بغل دستیم که دستمو گرفت، دستاش با من حرف می زد... شب و سگ حرف می زد... پاکی و ناپاکی حرف می زد... و اما عشق... باز داغون شدم از اینکه چرا همه ی بچه ها برای یه هدف مشترک اینجان اما من...بخاطر تو...؟ چرا من نمیتونم مثل اونا انقدر بزرگ باشم؟ ... طبق معمول آقا معلم جواب سوالم و داد. مثل همیشه که وقتی یه سوال تو ذهنمه ، بدون اینکه ازش بپرسم جوابمو میده...از چشام نمیخونه ها....از دل و ذهنم هم نمیخونه... اما اونکه تو دل منه ، به دلش میندازه که " آقا معلم ! سوال این بنده ی منو جواب بده تا از دست نرفته" آقا معلم که سر چاه نشسته بود، دستاشم رو به آسمون گرفته بود، چشماشم پر از اشک بود( این و از صداش فهمیدم. چون تو اون تاریکی هیچی رو نمی دیدیم جز آسمونو ) گفت ما همه از عاشقی اینجاییم... همه بخاطر عشق اومدیم... همه بخاطر عشق از بهشت رونده شدیم...ما میوه ممنوعه رو خوردیم و این عشق بود که مارو به زمین کشوند تا شاهد زجر همنوع خودمون باشیم...این آگاهی هدیه عشقه. اونجا بود که فهمیدم ، عشق همون تویی و تو همون عشقی. کی اینو می دونست؟ کی اینو فهمید؟ ...اما من فهمیدم... حتی وقتی امروز از مرتضی پرسیدم" آقا معلم دقیقا درباره میوه ممنوعه چی گفت ؟ می خوام تو وبلاگم بنویسم...." یادش نبود. اما من یادمه. چون این دغدغه من بود. چون جواب سوال من بود. چون مال من بود. چون از خود من بود. چون عشق من بود. چون تو همون عشقی که من و به اینجا آورد تا شاهد این لحظه خاص تو این مکان خاص باشم. چه فرقی می کنه که بازم با من این کارو بکنی یا نه؟.... همین لحظه برای تمام عمرم بسه.
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
...
مونالیزاترین اخم تو لبخند آرزو دارد که اردک، زشت و زیبا خولیایی های قو دارد تو از شمسی ترین منظومه مولاناترین بزمی که تالار تنت دو مطرب مهتاب رو دارد دوتادل داری و هر دل دوتا دهلیزوهر دهلیز هزاران شاتقی زندانی دخترعمو دارد و من آنقدر گفتم تا که نامت رفت یادت چیست که مهتا لافتی الّا اگر این دست مو دارد به خواهرزاده ی قیصر که پیش از زندگی مرده بگو این سنگ قبر ازجنگ دایی با عمو دارد کمال الملک در آنسو ترین آئینه ها گم شد در این سو شاعر آیا دلبری ائینه رو دارد؟ ببینم! آیدا، آیدا که می گویند این زن بود همان که هرچه دارد ازهمین زن شاملو دارد؟ برای آیدا آئینه دیگر جای امنی نیست که دیگر گونه مردی آنک،اندک قصد او دارد عیال حاج سیّد مصطفی با مرتضی خوابید هنر در شقّ هفتم رو ندارد آبرو دارد؟ بگو، باشد ، ببار ای ابر، بر دریا ببار، امّا قنات از تشنگی دست گدایی سوی جو دارد قنات از تشنگی صف بسته بر هامون ببار ای ابر بترس از کینه ی چاهی که عمری سر به تو دارد به سروانتس بگو این آسیاب از باد اگر افتاد یقین با خون شاهی آسیابانش وضو دارد شب تاریک وبیم موج حافظ یادتان باشد روایت نکته ای باریک تر از تارمو دارد به کشتی شک کنید، این کشتی از آن شب که دریا را سواری داده، اسرار مگو دارد که کشتی را اگر نوح است کشتیبان به خشکی هم کسی را مثل حافظ دیده باشد، های و هو دارد بگو دلکنده ی ِ ورد طلسم آکنده، جریان چیست؟! که تنها از پلنگ این ماه عکسی بر پتو دارد ؟ طلسم آکنده ی دلکنده ، فال قهوه می گیری؟! که تا کی بوسه ی کشدار عاشق رنگ و بو دارد؟! سر اسرار را دیدی هویدا، روی دار آیا هنوز آئینه ترس از چهره های روبرو دارد بگو تعبیر شاه خشت بعد از بی بی دل چیست؟ چرا سرباز گشنیز این همه ترس از دولو دارد چرا در پرده خوانی های کافه نادری، نصرت دودستی تیشه را بر تارک لیلی فرود آرد؟ و در نامه نگاری ها نگار از نامه جا مانده ودیو از وانه ترسیده است و راه از هیچ سو دارد؟ تو هم آئینه رویا، خائنا، یا مثل مهتا یا سهیلایانه لبخنداخم هایت سمت و سو دارد نه رابین هودتر از چشم هایت قهرمانی هست نه دل بستن به این لندن ترین تن پرس وجو دارد و تنها منع جدی تنگی پیراهن عمر است دل هر دکمه ای جا دکمه ای را آرزو دارد لب پیراهنت را روی فریاد تنت واکن که تصمیم فرار از من به عنوان گلو دارد مونا شاید موناوندی کند، مهتا بتاباند شکر در اخم این را، خنده های تلخ او دارد تو لبخندی ومن اخم، این مونالیزاترین ها را داوینچی در قلم مو های رنگی جست و جو دارد...
محمدرضا حاج رستم بیگلو _1387
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
گوشه ای می نشیند و آرام ، زخم هایی که خورده می شمرد نا مه ای که نخوانده می خواند و خودش را به گریه می سپرد ــ روز خوبی نبود، اصلا" من روزگار خوشی نداشته ام... وبه دیوار تکیه می دهد و نامه را توی مشت می فشرد
پس کی از راه می رسد ومرا خسته از خود چگونه می بیند وغباری که سالها در من ، مانده از من چگونه می سترد آدمی که بدون هیچ دلیل پشت پا زد به سرنوشت خودش باید از خود فرار هم کند و همه ی عمر خون دل بخورد
و به من گفته بود تنها نیست از ازل تا ابد ، ولی تنهاست کاش او را ندیده بود آنروز آخر از او چگونه دل ببرد ــ روزگار خوشی نداشته ام شب بی ماه و روز بی خورشید ... گره ای کور مثل رازی تلخ سینه اش را دوباره می فشرد
زخم ها را شمرده نشمرده ، زخم هایی که از خودش خورده باز احساس می کند باید از کسی زخم تازه ای بخورد...
دوست نازنینم"حسین صفا"
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
چنان گرفته تورا بازوان پیچکی ام که گویی از تو جدا نه ، که با تو من یکی ام نه آشنائی ام امروزیست با تو همین که می شناسمت از خواب های کودکی ام عروسوار خیال منی که آمده ای دوباره باز به مهمانی عروسکی ام همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود به یک اشاره ی تو روح بادبادکی ام چه برکه ای تو که تا آب ، آبی است در آن شناور است همه تارو پود جلبکی ام به خون خویش شوم آبروی عشق آری اگر مدد برساند سرشت بابکی ام کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام حسین منزوی
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
پر می کشی تا آسمون ، من خسته ی بی بال و پر روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
پرواز
هیچوقت تا این اندازه احساس پوچی نکردم.... مخصوصا تو این فصل.... فصل هفت سین... هیچ وقت تا این اندازه احساس سر در گمی نکردم.... احساس شکست خوردن...یا چیزی شبیه مردن.... شب که آروم آروم پا توی آسمون میذاره....خواب به چشمم میاد.... خورشیدم که میاد وسط آسمون...بازم خوابم میاد.... حتی وقت غروبه...دوباره خوابم میاد.... هیچ وقت تا این اندازه معنی این شعر مصدق رو درک نکردم که: (( خواب رویای فراموشی هاست... خواب را دریابم٬ که در آن دولت خاموشی هاست... من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاها می بینم... و ندایی که به من می گوید " گرچه شب تاریک است دل قوی دار سحر نزدیک است" دل من در دل شب خواب پروانه شدن می بیند... )) وقتی می خوابم...انگار دو تا بال درآوردم.... تو میفهمی چی میگم؟
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
نگاه كن كه غم درون دیده ام
تمام هستی ام خراب میشود...
مرا به دام میكشد...
تمام آسمان من پر از شهاب میشود
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
.....پرسید دوسم داری؟.... گفتم آره.... پرسید چقدر؟..... گفتم از اینجا تا خدا..... اشک تو چشماش جمع شد.... گفت: ...مگه الان نگفتی خدا از همه چیز به ما نزدیکتره؟..... میخواستم یه چیزی بگم که آروم بشه....اما نگفتم.... مثل همون همیشه که میخوای یه چیزی بگی و نمیتونی....
:: نویسنده :
مِنی'
|
لینک مطلب
|
|
|
This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By laklak.Blogfa.Com |