تبليغاتX
bibiyebilab
bibiyebilab
من از کجا می آیم؟...که اینچنین به بوی شب آغشته ام؟.

درباره

در کوچه باد می آید...
این ابتدای ویرانیست...
آنروز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد...

پيوندها

پيوندها ي روزانه

نويسندگان

آرشيو مطالب

آرشيو موضوعي

طراح قالب

احسان فيروزكوهي

قالب ساز

Powered By
BLOGFA.COM

 

 

 

گوشه ای می نشیند و آرام ، زخم هایی که خورده می شمرد

نا مه ای که نخوانده می خواند  و خودش را به گریه می سپرد

ــ روز خوبی نبود، اصلا" من  روزگار خوشی نداشته ام...

وبه دیوار تکیه می دهد و  نامه را توی مشت می فشرد

 


 پس کی از راه می رسد  ومرا  خسته از خود چگونه می بیند

وغباری که سالها در من ، مانده  از من چگونه می سترد

آدمی که بدون هیچ دلیل پشت پا زد به سرنوشت خودش

باید از خود فرار هم کند و  همه ی عمر خون دل بخورد

 


و به من گفته بود تنها نیست  از ازل تا ابد ، ولی تنهاست

کاش او را ندیده بود آنروز  آخر از او چگونه دل ببرد

ــ روزگار خوشی نداشته ام  شب بی ماه و روز بی خورشید ...

گره ای کور مثل رازی تلخ  سینه اش را دوباره می فشرد

 


زخم ها را شمرده نشمرده ، زخم هایی که از خودش خورده

باز احساس می کند باید  از کسی زخم تازه ای بخورد...     

 

دوست نازنینم"حسین صفا"

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

 

 

چنان گرفته تورا بازوان پیچکی ام

که گویی از تو جدا نه ، که با تو من یکی ام

نه آشنائی ام امروزیست با تو همین

که می شناسمت از خواب های کودکی ام

عروسوار خیال منی که آمده ای

دوباره باز به مهمانی عروسکی ام

همین نه بانوی شعر منی که مدحت تو

به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

نسیم و نخ بده از خاک تا رها بشود

به یک اشاره ی تو روح بادبادکی ام

چه برکه ای تو که تا آب ، آبی است در آن

شناور است همه تارو پود جلبکی ام

به خون خویش شوم آبروی عشق آری

اگر مدد برساند سرشت بابکی ام

کنار تو نفسی با فراغ دل بکشم

اگر امان بدهد سرنوشت بختکی ام

حسین منزوی

 

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

 

پر می کشی تا آسمون ، من خسته ی بی بال و پر

روزی که برگردی دگر از من نمی بینی اثر

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

پرواز

 

 

هیچوقت تا این اندازه احساس پوچی نکردم....

مخصوصا تو این فصل....

فصل هفت سین...

هیچ وقت تا این اندازه احساس سر در گمی نکردم....

احساس شکست خوردن...یا چیزی شبیه مردن....

شب که آروم آروم پا توی آسمون میذاره....خواب به چشمم میاد....

خورشیدم که میاد وسط آسمون...بازم خوابم میاد....

حتی وقت غروبه...دوباره خوابم میاد....

هیچ وقت تا این اندازه  معنی این شعر مصدق رو درک نکردم که:

(( خواب رویای فراموشی هاست...

خواب را دریابم٬ که در آن دولت خاموشی هاست...

من شکوفائی گلهای امیدم را در رویاها می بینم...

و ندایی که به من می گوید " گرچه شب تاریک است

دل قوی دار

سحر نزدیک است"

دل من در دل شب

خواب پروانه شدن می بیند... ))

 

 وقتی می خوابم...انگار دو تا بال درآوردم....

تو میفهمی چی میگم؟

 

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

نگاه كن كه غم درون دیده ام


چگونه قطره قطره آب میشود....


چگونه سایه ی سیاه سركشم


اسیر دست آفتاب میشود....


نگاه كن...

تمام هستی ام خراب میشود...


شراره ای مرا به كام میكشد ...


مرا به اوج میبرد...

مرا به دام میكشد...


نگاه كن...

تمام آسمان من پر از شهاب میشود
....


تو آمدی ز دورها و دور ها...


ز سرزمین عطر ها و نورها...


نشانده ای مرا كنون به زورقی...


ز عاجها،ز ابرها،بلورها....


مرا ببر ،امید دلنواز من...


ببر به شهر شعرها و شورها....


به راه پر ستاره میكشانیم....


فراتر از ستاره مینشانیم...


نگاه كن...


من از ستاره سوختم...


لبالب از ستارگان تب شدم....


چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل....


ستاره چین بركه های شب شدم....


چه دور بود پیش از این زمین ما....


به این كبود غرفه های آسمان....


كنون به گوش من دوباره میرسد....


صدای تو...


صدای بال برفی فرشتگان....


نگاه كن كه من كجا رسیده ام....


به كهكشان،به بیكران،...به جاودان...


كنون كه آمدیم تا به اوجها...


مرا بشوی با شراب موجها....


مرا بپیچ در حریر بوسه ات...


مرا بخواه در شبان دیر پا....


مرا دگر رها مكن....


مرا از این ستاره ها جدا مكن....



نگاه كن كه موم شب به راه ما


چگونه قطره قطره آب میشود...


صراحی سیاه دیدگان من....


به لای لای گرم تو


لبالب از شراب خواب میشود...


به روی گاهواره های شعر من


نگاه كن...


تو میدمی و آفتاب میشود...

 


فروغ.

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

 

.....پرسید دوسم داری؟....

گفتم آره....

پرسید چقدر؟.....

گفتم از اینجا تا خدا.....

اشک تو چشماش جمع شد....

گفت: ...مگه الان نگفتی خدا از همه چیز به ما نزدیکتره؟.....

میخواستم  یه چیزی بگم که آروم بشه....اما نگفتم....

مثل همون همیشه که میخوای یه چیزی بگی و نمیتونی....

 

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

 

کسی به فکر گلها نیست

کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد باور کند که باغچه دارد میمیرد

و قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

و ذهن باغچه دارد آرام آرام از خاطرات سبز تهی میشود....

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

 

خسته از نگاه عالم ٬گوشه گير جنگلا

خيلي دوست دارم برم به سرزمين کربلا

 

اما اينهمه پرنده ، چرا طاووس شدم

اي خدا ببين چطور از همه مايوس شدم!

 

آخه چي ميشد منم عقاب و شاهين ميشدم

ميتونستم بپرم به آرزوهاي خودم

 

همه زل زدن به پاي زشت من

نميدونن که چيه سرشت من

 


نميدونن که ميخوام چيکار کنم

دلمُ به عشق کي دچار کنم

 

دوست دارم راهي کربلا بشم

تا منم سري توي سرا بشم


حالا از کجا برم پاي پياده٬ اي خدا

راهمُ نشون بده ميخوام برم به کربلا...
 

شعر: امير ارجيني

خواننده : محسن چاوشی

 دانلود راه کربلا

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

لنگه کفش

 

یه لنگه کفش پیر و درب و داغون
افتاده بود یه گوشه ی خیابون
هیشکی اون و یه لحظه پاش نمی کرد
هیشکی یه لحظه هم نیگاش نمی کرد
می گفت که تنهائی و بی پناهی
یه روز به آخر برسه الهی

یه لنگه کفش پاره
بی کس و بی ستاره
افتاده زار و گریون
یه گوشه  خیابون

شب بود و شب گردیه بارون و باد
رد شدم و چشام به چشماش افتاد
دیدم که زخماش همه از غربته
مثل خودم خسته و بی طاقته
دیدم و گفتم که نباید نشست
طلسم تنهائیشو باید شکست

یه لنگه کفش پاره
بی کس و بی ستاره
افتاده زار و گریون
یه گوشه ی خیابون

رفتم و گفتم که چرا نشستی
تلف نکن عمرت و دستی دستی
درسته که از همه تنهاتری
اسیر این دردای زجر آوری
کفشای غیرت و باید پا کنی
بگردی و لنگه تو پیدا کنی

یه لنگه کفش پاره
بی کس و بی ستاره
افتاده درب و داغون
یه گوشه ی خیابون....
 

ترانه سرا: حسین صفا

خواننده: محسن چاوشی

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

 

 

                         

 

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

 

 

 

:: نویسنده : m | لینک مطلب |

This Template Designe By TemplateFA - All Righte Reserved By laklak.Blogfa.Com